۱۳۸۷/۰۵/۱۸

کی حوصله خواندنش را داره



داستان مادربزرگ را انقدر بد خط نوشتم که خیلی طول می کشه اینجا بنویسم کلی قرار بود اینجا نوشتنی بنویسم وقتی به یکی از بچه ها گفتم حالا من یاد گرفتم وبلاگ درست کنم حالا باید باش چه کار کنم این تو چی بنویسم خانم گفت خوب خاطره هات را بنویس هر چی تو ذهنت می یاد بنویس از تو کتاب های مختلف مطلب در بیار بنویس هر چی تو را دلخورت کرده شادت کرده بنویس گفتم کی می یاد خاطره های منو می خونه اینو بهش نگفتم که تو خاطره نویسی خیلی ضعیفم به اون نگفتم وقتی خیلی حالم بد بود به مادرم گفتم من مردم این دفتره را نخونی توش کلی نوشتم یک وقت نخونی ها همون جا دفتره را گرفته بود باز کنه بخونه مگه چی توش نوشتی بذار بخونم چی توش نوشتی می گم نخون انگار نه انگار من دارم میمیرم لااقل بگو باشه نمی خونم مامان میگه چرند نگو هیچ کی از سردرد نمرده پاشو بیا سر سفره حالا چی توش نوشتی می گم هیچی شوخی کردم دفتر شعرم را که توی اون خوابگاه لعنتی جا گذاشتم اینم از این دفتر بدخط حالا تو اون وبلاگ چی بنویسم سر و ته اش را به هم بدوزم از تو که بخواه بنویسم خیلی زیاد نوشتنی میشه این کار را نمی کنم هیچ چیز را دوباره به یاد نمی یارم می خواهم استراحت کنم پیش آقای سلیمی هم نمیرم دستهامو رنگی کنم پاکن شدم جای نقاش تو درک نداری حالم از کارهات بهم می خوره پاکن خراب کردی رنگ ها را نمیشناسی این که یشمی نیست درخت این کجاش درخت ته حالت برگ بشناس درک کن فکر کن سلیمی غرغرو چه خوب یاد میده چه با حوصله آقای سلیمی فکرم خسته است این بهانه ای غیر قابل بخشش برای تو است ازم کلی دلخور میشی اما من فکرم خسته است .
...
.

هیچ نظری موجود نیست: