2012/02/03

سلام خوبی
همین امروز صبح جمعه 14 بهمن ماه یک فیلم از بی بی دیدم  دلم براش تنگ شده چه فیلم ارزشمندی
عکس ها و فیلم ها  گاهی چیزهایی را به من می گن که نمی فهم چی می گن
همین امروز صبح  یک عکس بود اره یک عکس بود رفت به کدام ادرس خدا می داند ... عکسه ها ها می خنده و حرف هایی زد و رفت انقدر سریع رفت نشنیدم چی گفت
به عکسه گفتم برو برو انقدر داری تند میری که دست کسی به تو نمی رسد عکس خوبی هستی زیبا هستی
همین طور زیبا و خوب بمان
انگلیسی بلد نیستم بخوانم و بنویسم

2012/02/02

سلام خوبی
انگلیسی بلد نیستم بخوانم

2012/01/28

سلام خوبی

وقتی تصمیم میگری بنویسی مطالب پر

2012/01/25

خدا را شکر

سلام خوبی


خدایا متشکرم

دارم این روزها انگشت هام را می شمرم



همراه روزها بریم جشن گوسفند قربانی کنیم نماز شکر بخوانیم خدا را ماچ کنیم برای همه چیز برای با هم بودنمان
خدا را ماچ کنیم برای تنها تذاشتنمان
خدا را ماچ کنیم برای ناامید نکردنمان
خدا را شکر کنیم برای دوباره برگرداندنمان به تمام تلاش هایی که کردیم و او دستمان را قدم به قدم گرفت
خدا را شکر کنیم برای این که مامان و بابام را شاد کرد
خدا یا تا آخرین قدم و تا آخرین قدم از زندگی مان ما را تنها نذار
خدا یا شکرت
هنوز قادر به مشاهده ی این وبلاگ نیستم

2011/11/02

حاصل دست های من حاصل اشک چشم هام

من از شما هیچی نمی خواهم
توی تمام سال های عمرم از شما هیچی نخواستم
فقط می خواهم از خدای خودم آنچه را که مال من
ساخته شده با دست ها و اشک چشم هام می خواهم مال من باشه می خواهم مال من بمانه
نمی ذارم از من بگیرید همان طور که توی این سال ها نگذاشتم

می خواهم دستات و دندان های تیزت را از روی دارایی من برداری

آنچه را که مال من هست

مال من می ماند
حاصل دستهای پدربزرگم حاصل دست های پدرم اشک های مادرم
غصه های خواهرانم بی خوابی های برادرانم

خدا می خواهد
آنچه را که مال ماست برای ما بماند

2011/09/06

تقدیم به دو نفر - دو دوست

همه دوستان خوبی دارن

منم یک دوست خوب دارم مطلب قبلی ام را برای دوست خوبم نوشتم

گفتم سوء تفاهم می شود

تقدیم به دو دست دو نفر

کسانی که با هم خیلی دوست هستند با هم ممکن بستنی بخورند
با هم شیطونی کنند با هم گردش بروند توی دنیای مجازی برای هم کامنت
بگذارند و خیلی کارهای دیگر انجام بدهند
اما این کار قشنگی شاید نباشه از دوستمان بخواهیم سربه سر شخص مشخصی که
شما به او معرفی می کنید بگذارد و بیاد برای شما تعریف کنند و با هم
بخندید و با هم نتیجه گیری کنید در مورد آن شخص

این کار قشنگی نیست و نتیجه ای که شما گرفتید در مورد آن شخص نتیجه ی درستی نیست

2011/08/19

این روزهای ساده

همیشه اون زنگ می زنه
سلام خوبی خوشی چه خبر
شروع میشه حرف های اون با یک حال و احوال زیبا با جملاتی همیشه جدید و
لبخندی که همیشه در تلخ ترین شرایط زندگی روی لب داره از اتفاقات زندگی
ام می پرسه و همیشه آمادگی خودش را بای کمک و راهنمایی اعلام میکنه نه
اصلا قبل از اینکه ازش کمک بخوام اون شروع به کمک میکنه اون شروع به
راهنمایی می کنه همین سه شنبه ی هفته ی قبل بود وقتی لبخند به لب بهش
گفتم چرا از این که هر دفعه تصمیم گرفتم با مامان برم خونشون نشده
اینکه داستان این روزهای ما خیلی جالب هست و گره اش به دست خدا باز میشه
این که لا به لای این همه داستان هایی که پیش آمده هنوز داریم می خندیم
خدا را شکر شادیم و با همیم و اصلا از خدا ناامید نشدیم
اون مثل همیشه می خنده و خدا را شکر میگه برای همه ی اتفاقات توی زندگی
خدا را شکر میگه با همون لبخند مهربون بلافاصله میگه یک نفر میشناسم یه
جایی کار میکنه میشناسه ادم هایی را لازم شد بگو ازش کمک میگیریم
تشکر میکنم پیشنهادش را قبول نمی کنم اصرار میکنه میگم باشه به دیگران میگم

همیشه اون برای جاهای دیدنی و خوب پیشنهاد میده همیشه اون پیشدستی میکنه
و برای نمایشگاه های کتاب پیشنهاد دیدن میده

توی یکی از همین نمایشگاه های کتاب بود که یک ماجرای آبکی و خسته کننده
را سه بار بهش تعریف کردم با تعجب نگاهم کرد و گفت الان گفتی
می خواستم بگم حرفی ندارم برا گفتم اما دوست دارم باهات حرف بزنم حرف
زیاد هست برای گفتن اما این که کدام را بگم کدام اول بگم نه اصلا نگو چه
طوری توضیح بدم چطوری از خودم دفاع کنم این که واقعیت را گفت به تو که
نباید دروغ گفت اما چطوری توضیح بدم که تو برداشتت همان واقعیت گفته های
من باشه این که هنوز عمق وجود تو را نمی شناسم این که ته قلبت واقعیت
حرف های من هست یا نه می ترسم می ترسم از زمانی که ازت بپرسم متوجه شدی
حرف های من و درک کردی فهمیدی من واقعیت را بهت میگم و اون متوجه نشده
باشه درک نکرده باشه برداشتش ته قلبش از گفته های من چیزی باشه شبیه چه
غلطا یا شاید یک مطلبی را داره کم میگه یا داره دروغ میگه یا خیلی چیزهای
دیگه می ترسم از همه ی اینها شاید داستان آبکی و پر تکرار من پوششی بوده
برای آنچه که از ذهنم میگذشته در مقابل اعتراض اون برای یک داستان تکراری
فقط سر تکان میدم و میگم متاسفم
دوست دارم کنارش باشم راه برم و همیشه از دیدنش خوشحال میشم اما فقط
لبخنهای من هست و صحبت های اون

همیشه نگرانم سکوت من ناراحتش کنه اما بدون واقعیت هست دوست دارم گردش
هایی را که باهم میریم راه رفتن ها کنار تو بودن ها اما همگی در سکوت
ببین باز هم این نوشته سوء تفاهم به وجود میاره

2011/06/22

سلام خوبی


از الان بگم من نمی تونم ببینم این مطالبی را که می نویسم توی این وب
نشان داده میشه یا نه چه جوری نشان داده میشه
قابل دیدن هست قالب خواندن هست یا نه احساس میکنم نه واقعا هست سونامی
ژاپن رفته سروقت وبم یه عالمه اوار ریخته روش
پناه بر خدا
چرا که من نمی تونم واقعا ببینمش
دیدم از این راه میشه اینجا نوشت

میشه از قاصدکهایی نوشت که از کنارم رد میشن و نمی ایستند
اره یک روز گفته بودم پر پرشون میکنم
اما هیچ وقت پرپرشون نکردم

2011/06/19

salam

سلام خوبی

این روزها قاصدک ها کنارم نمی استند

2011/04/22

مرد مصور -1


سلام خوبی

در یک بعد از ظهرگرم ماه سپتامربود که برای اولین بار با مرد مصور ملاقات کردم . در حالی که در جاده آسفالته سفر می کردم ، آخرین مرحله ی یک مسافرت دو هفته ای پیاده را در منطقه ی ویس کانسین به پایان می بردم . نزدیک غروب توقف کردم ، مقداری گوشت ، لوبیا و گردو خوردم و هنگامی که خودم را آماده دراز کشیدن و مطالعه می کردم ، مرد مصور را دیدم که به بالای تپه آمد و در مقابل نمای آبی رنگ آسمان ایستاد.آن موقع من نمی دانستم او مصور است ، فقط میدانستم که بلند قد است و زمانی دارای بدنی عضلانی بوده است که حالا به دلایلی رو به چاقی گذاشته بود . من به یاد می آورم که دستهایش کوچک به نظر می رسید.
به نظر می رسید که او حضور مرا حس کرده بود ، زیرا بدون نگاهی به جانب من شروع به صحبت کرد.
-         آیا شما میدانید که من کجا می توانم کاری پیدا کنم ؟
گفتم : ” متاسفانه خیر .”
گفت :”در چهل سال اخیر من هیچ شغل ثابت و پایداری نداشتم.”
اگر چه بعد ازظهربسیار گرمی بود ولی او دکمه های پیراهن پشمی اش را تا گردن محکم بسته بود. آستینهایش پایین کشیده شده و دکمه های دور مچش انداخته شده بود . با اینکه عرق از صورتش جاری بود ، قصد باز کردن دکمه های پیراهنش را نداشت.
بلاخره گفت : ” خوب ، اینجا هم مانند بقیه ی جاهاست و می توان شب را در این مکان گذراند. آیا مایلید که هم صحبتی داشته باشید؟”
گفتم :” من مقداری غذای اضافی دارم می توانید بخورید.”
بدن سنگینش را حرکت داد، نشست و گفت :” به زودی از این دعوت برای ماندن من در اینجا پشیمان خواهید شد . همه همین طور هستند و به همین دلیل هم همیشه در حال راه رفتن هستم. الان اوایل سپتامر و فصل کار است. من باید در حال پول در آوردن در شهرها باشم ولی در عوض ، بدون هیچ گونه امید و آینده ای اینجا هستم.”
یک لنگه کفش بزرگ رت تز پایش در آورد و با دقت آن را بررسی کرد و ادامه داد:” من معمولاً در هر شغل فقط ده روز دوام می آورم. بعد چیزی اتفاق می افتد و آنها مرا اخراج می کنند . حالا دیگر هیچ کارفرمایی در آمریکا حاضر به استخدام من نیست.”
پرسیدم: ” به نظر شما مشکل اساسی چیست؟”
برای جواب ، به آرامی شروع به باز کردن دکمه ی یقه اش کرد. او با چشمان بسته دستش را مشغول باز کردن تمامی دکمه های پیراهن تا پایین کرد، دستش را داخل پیراهن برد و شانه اش را لمس کرد و در حالی که چشمانش هنوز بسته بود، گفت :” خنده دار است . آنها آنجا هستند ولی من نمی توانم لمسشان کنم….


ادامه دارد…

نوشته شده در webcomete 

برگرفته از یک کتاب از کتابخانه ی اتاقم




2011/04/15

سلام خوبی

2011/04/11


سلام خوبی




سلام خوبی


 شعری از فروغ فرخزاد 
یک شاعر ایرانی
 
 
 
 
بر روی ما نگاه خدا خنده می زند،
هر چند ره به ساحل لطفش نبرده ایم.
 
زیرا چو زاهدان سیه كار خرقه پوش،
پنهان ز دیدگان خدا می نخورده ایم
 
پیشانی ار ز داغ گناهی سیه شود،
بهتر ز داغ مهر نماز از سر ریا.
 
نام خدا نبردن از آن به كه زیر لب،
بهر فریب خلق بگوئی خدا خدا.
 
ما را چه غم كه شیخ شبی در میان جمع،
بر رویمان ببست به شادی در بهشت.
 
او می گشاید … او كه به لطف و صفای خویش،
گوئی كه خاك طینت ما را ز غم سرشت.
 
توفان طعنه، خنده ی ما را ز لب نشست،
كوهیم و در میانه ی دریا نشسته ایم.
 
چون سینه جای گوهر یكتای راستیست،
زین رو بموج حادثه تنها نشسته ایم.
 
مائیم … ما كه طعنه زاهد شنیده ایم،
مائیم … ما كه جامه تقوی دریده ایم؛
 
زیرا درون جامه بجز پیكر فریب،
زین هادیان راه حقیقت، ندیده ایم!
 
آن آتشی كه در دل ما شعله می كشید،
گر در میان دامن شیخ اوفتاده بود؛
 
دیگر بما كه سوخته ایم از شرار عشق،
نام گناهكاره رسوا! نداده بود.
 
بگذار تا به طعنه بگویند مردمان،
در گوش هم حكایت عشق مدام! ما.
 
“هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق
ثبت است در جریده عالم دوام ما



2011/04/02

سلام خوبی


   





2011/04/01

آنهایی که فروغ فرخزاد را می شناسند از همه ی آنهایی که اشعار فروغ را می خوانند من راببخشند

سلام خوبی


فروغ فرخزاد یک شاعر ایرانی



تصویر فروغ فرخزاد اشتباه توی این وب گذاشتم امیدوارم همه

 من  را ببخشند به خاطر این بی دقتی











نگو


سلام خوبی



دفترم را ورق میزنم و به اون چند تا خانمی که روبروی من نشستند میگم بببینید بالای 

هر صفحه ی دفترم نوشتم  نگو

چند ورق ناقابل مونده فقط بگم

اون خانم ها میگن نگو

اونها  را هم نگو

نگو

دوازده فروردین نود


2010/11/04

این منطق کیه

سلام خوبی

قدردان زحمات این خانمه هستم که گفته اسمش را توی این وب ننویسم
امیدوارم عذرخواهی من را پذیرا باشند برای این که عکس هایی راکه در اختیار این وب قرار داده بودن که توی وب بذارم اما این کار به موقع انجام ندادم برای تمام مطالب قشنگی که داشتند من توی این وب ننوشتم
برای تمام اشکالات املایی و جمله بندی هایی که توی این وب پیدا کردند من درست نکردم برای تمام ناراحتی هایی که برای ایشان ایجاد کردم

این نوشته کوچک برای پایان این وب تقدیم کردن
چشم می گوید نیست
شعر می گوید هست

2010/10/24

کتاب هایی که نقطه چین شدن 2

سلام خوبی

کتاب هایی که نقطه چین شدن و خط خوردن یعنی نباید در موردشون نوشت ؟!